تبليغاتX
pelleh
چیزهای پراکنده - رضاموسوی
اين هم عكسي كه مخصوص تو گرفتم ساميا. اميدوارم به اندازه ي كافي مهربون باشه. فكر مي كني تو اين ۲ سال فرق كرده باشم؟

*-خودم باهاش غريبه ام

+ نوشته شده در  یکشنبه 23 تیر1387ساعت 16:58  توسط reza mousavi  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه 6 خرداد1387ساعت 20:36  توسط reza mousavi  | 

+ نوشته شده در  شنبه 4 خرداد1387ساعت 14:18  توسط reza mousavi  | 

سال گذشته شاید تنها کتابی را که مثل دوران نوجوانی - که با اشتیاق و لذت ژول ورن می خواندم - خواندم، کافه پیانو بود. در یک نشست، البته شاید جنگل واژگون هم اینطور بود برایم.

بر عکس ذائقه هادی من با ادبیات و شیوه ی روایت فرهاد بسیار حال می کنم. حتی اگر قرار باشد خودم را با خاک یکسان کند باز هم با شیوه ی پیشبرد داستان اش حال می کنم!

فکر می کنم در مشهد کتابفروشی امام کتاب را داشته باشد. 

پ.ن: از عکس هادی استفاده کردم امیدوارم راضی باشد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 2 خرداد1387ساعت 16:2  توسط reza mousavi  | 

................  تقدیم به سامیا - سوپر گرل من .......................

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 اردیبهشت1387ساعت 13:56  توسط reza mousavi  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 اردیبهشت1387ساعت 14:50  توسط reza mousavi  | 

فلوکسیتین ۲۰ - نسخه ی بعضیها

بعضیها کامنتی که میخواهند برای پست کسی بگذارند اینقدر به نظرشان شاهکار می آید که به یک پست تبدیلش میکنند و تو ی وبلاگشان میزنند آنقدر که حرفی برای گفتن ندارند و همین بعضیها اسهال احساسات هم دارند جوری که آدم حالش به هم میخورد.

*پ.ن. این را دوستی برای مطلب قبلی نوشته (از آنجا می دانم که دوست است که به جز دوستان کسی وبلاگ مرا نمی بیند. شاید چیزی از حقیقت در آن باشد. ها؟!)

+ نوشته شده در  دوشنبه 16 اردیبهشت1387ساعت 13:3  توسط reza mousavi  | 

برای آزیتا دعا نمی کنم. از آزیتا می خواهم برایم دعا کند. کسی نگفته است که نیست شدگان از بین ما توانایی هایی این چنینی را از دست می دهند.

هادی دوست عزیز من. تاثیر گذار بود. تاثیر گذار بود. تاثیر گذار بود.

+ نوشته شده در  شنبه 14 اردیبهشت1387ساعت 17:28  توسط reza mousavi  | 

+ نوشته شده در  شنبه 14 اردیبهشت1387ساعت 17:12  توسط reza mousavi  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 اردیبهشت1387ساعت 18:27  توسط reza mousavi  | 

http://www.rashin-art.com

حتمن به این سایت سری بزن. تو این روزا زیباترین چیزی بوده که دیدم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 9 اردیبهشت1387ساعت 20:51  توسط reza mousavi  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه 9 اردیبهشت1387ساعت 16:14  توسط reza mousavi  | 

مثل یک خسیس مال اندوز مدام تلاش می کنم تا تصاویر و لحظه ها را به خاطر بسپارم. لحظه های عزیز را محبوس می کنم و تصاویر را ... . یکباره نگاه می کنم که هیچ تفاوتی با یک کلکسیونر ندارم. کلکسیونر کبریت فرش یا خاطره چه تفاوت دارد. محبوس کردن لحظه ها آنها را به باد می دهد. تنها می خواهم بیاموزم شناور بمانم کمی به چپ یا راست. غوطه ور میان دو هیچ .....

+ نوشته شده در  سه شنبه 3 اردیبهشت1387ساعت 18:14  توسط reza mousavi  | 

فلوکسیتین ۲۰ - نسخه ی دکتر فروید

آهوی کوچکتر باید از آهوی بزرگتر دوری کند / آهوی کوچکتر پایش شکسته است / آهوی کوچکتر به آهوی بزرگتر تکیه می کند / آهوی کوچکتر نباید به آهوی بزرگتر تکیه کند / تنها راه نجات هر دو جدایی است / ای کاش می شد موسیقی را اینجا نوشت / نه نتها را / صدف ها روی میز چیده می شوند / صدف ها در آب تصفیه شده خیس می شوند / آن موقع که پوست های شکلات توی آب دریا غوطه ورند.

پرده ی ذوم شروع می شود / زنی از کنار پنجره ی ششم در طبقه ی سوم عبور می کند / پرده می افتد / بی دلیلی بعدی / بهانه های تماشایی / کلاس پرنده / پرنده ای در قاب است.

پسره رو کرد بهم گفت: "شاعر که می شی دنیا تماشایی تره." منم همینطور بهش نیگا می کردم. چشای مهربونی داشت با هاله ای از موهای خاکستری کنار شقیقه هایش. من نه می دونستم شاعر کیه و مگه از این تماشایی تر هم می شه؟! لازم به ذکره که تا به حالی که اونجا ایستاده بود سه بار خودکشی کرده بود. اون موقع هنوز شاعر نشده بود.

بهش گفتم: "بارون خیلی بهت می آد. خوش تیپ تر می شی." مث شکلات کش اومد. خوشگل شده بود. حالا فکر کنم شاعر شده بود.

آهوی کوچکتر نمی تواند راه برود / آهوی کوچکتر لابد به این فکر می کند که ای کاش از آهوی بزرگتر جدا نشود / در عین حالی که به آهوی بزرگتر تکیه داده است / لنگ لنگان به جلو می روند / آهوی بزرگتر خسته است / از نتیجه ی بی پایان هر دو باخبرند / آهوی بزرگتر می خواهد با چند خیز به جبو بپرد / برود / به جست / اما آهوی کوچکتر به او تکیه داده است / آهوی کوچکتر پایش شکسته است ... .

+ نوشته شده در  یکشنبه 25 فروردین1387ساعت 16:40  توسط reza mousavi  | 

منتظرم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 18 فروردین1387ساعت 16:25  توسط reza mousavi  | 

به عنوان آخرین مطلب امسال شعر سامیا رو می زارم. این شعرو جدیدن گفته. الان یه سال می شه که ندیدمش. برای اینکه در شعر هیچ دخل و تصرفی نکرده باشم همون جوری که فرستاده بود می زارمش.

MAAHIYE SORKHO ZIBAA

YAVAASH YAVAASH MIKHANDID
YEHO SETAAREII DID
KE AZ BAALAA DAAD KESHID
GOF MAAHIYE KHOSHKELAK!
PORAZ GHASHANGO POOLAK!
BIYAA PISHAM YAA KE MAN
BIYAAM PISHET BESHINAM
MIKHAAY KAMI AABET BEDAM?
MIKHAAY KAMI KHAABET BEDAM?
MAAHIYE GOF SETAARE
AARE AARE AAAAAARE AAARE
 
GORGE SEFID KHAABIDE BOOD
SEDAAYE BARREII SHENID
YAVAASHYAVAASH TARSIDO AZ KHAABESH PARID
RAFTESH DONBAALE BARRE
TAA BOKHORESH DOROSTE
VALI BE JAAYE BARRE
DIDESH PANBEYE RANGE
 
KOOKIYEZI BIDAAR SHOD
AZ KHAABE KHOSH DAROOMAD
HAAMYAAMYAAM
HAAMYAAMYAAM
KESHID KHAMIYAAZEII
RAFTESH BE MAGHAAZEII
YEKHO ALI OONRO KHORD
 
GHOBAAGHEHE PARIDOPARID
TAA KE RESID BE YEK JAHAAN
JAHAANE CHI?.....
GHOORBAAGHEHAA!
CHE ZIBAA!
+ نوشته شده در  سه شنبه 28 اسفند1386ساعت 13:53  توسط reza mousavi  | 

خداحافظ گری کوپر – خداحافظ گری کرپر

 

"... شاید بهتر بود اصلن حرف نزنم، با هم ساکت می­موندیم. سکوت دونفری آدمارو خیلی به هم نزدیک می­­کنه." از این گذشته واقعن دلش می­خواست با دختره ساکت بمونه. از بودن کنارش و نگاه کردن بهش واقعن احساس آرامش عجیبی می­کرد. تو دلش می­گفت: "جدی دختر قشنگیه. حیف که من به تورش خوردم. لیاقت بهتر از منو داره. اما انگار شانس خوبی نداره. یک وقت دیدی بردم اسکی یادش دادم، اون­وقت جریان براش فقط یک ضرر خشک و خالی نیست." بعضی وقتا دلش از زندگی سیر می­شد.

.......

-   شما دنبال کار می­گردین؟

-   نه من به این زودیا لنگ نمی­ندازم.

-   خودمونیم، زندگی عجیبی دارین.

-   منم وقتی یه نفرو می­بینم که صبح می­ره اداره و شب برمی­گرده همینو می­گم. واسه هرکی یه چیزی مسخرس.

-   نمی­خواین برگردین سر خونه زندگیتون؟

-   خونه و زندگیم؟! نمی­دونم کجاس.

-   خونه وزندگیتون! باید تو آمریکا کس و کاری داشته باشین.

-   شما روزنامه نمی­خونین؟ آمریکا دویست میلیون جمعیته. من غیر از این دویست میلیونکس و کاری ندارم. حاضرم بمیرم و سراغ کس و کارم نرم. این­جا توی ناف اروپا حداقل از این مسئله­ها پیدا نمی­شه.

-   چطور این­جور مسئله­ها پیدا نمی­شه.

............

جس خندید. نفس لنی از دیدن خنده­ی جس بند آمد. جس که می­خندید مثل این بود که آدم باز به نوک کوه رفته باشد. با یک خیز دوهزار متر از سطح گه بالا رفته باشی.

-  شما چه خوب این مسئله رو برای خودتون حل کردین.

.......

-  ببینم، این حرفا همه بوی انقلاب می­ده.

-  ابدن، من هیچ­وقت خواب اصلاح کردن دنیا رو نمی­بینیم. با این دنیایی که ما داریم نمی­شه دنیایی غیر از همین که هست ساخت. برای همینه که من به قول شما مسائلمو این­جوری حل می­کنم.

-  با اسکی؟ شوخی می­کنین ....

-  آزادی از قید تعلق. این تنها چیزیه که اختراع کردن و مطمئنه.

......

 

Romain garry – adieu gary cooper

+ نوشته شده در  جمعه 3 اسفند1386ساعت 13:48  توسط reza mousavi  | 

از: ابر شلوار پوش

ولادیمیر مایاکوفسکی

 ماریا، ماریا، ماریا!
راهم بده ماریا!
تاب کوچه را ندارم
راهم نمی‌دهی؟

می‌خواهی
گونه‌هایم گود
مزه از دست داده
چشیده‌ی خاص و عام
بیایم پیش‌ات؟

باصدای بی‌دندان بگویم به تو
اینک شده‌ام فردی قابل اعتماد؟
ماریا نگاهم کن
پشتم خمیده شد
در کوچه
مردم
چشم تنگ می‌کنند
چشم‌هایی از چهل سال ولگردی فرسوده
مردم
چربی چربی ِ گواتر چهار طبقه‌شان را سوراخ می‌کنند
بر نان کپک زده‌ی نوازش هنوز بر جای مانده بر دندانهایم

+ نوشته شده در  دوشنبه 29 بهمن1386ساعت 17:55  توسط reza mousavi  | 

    پابلو نرودا / برگردان از متن انگلیسی : روشنک بیگناه

    طفلکی ها


چه چیزی لازم است تا در این سیاره
بتوان در آرامش با یکدیگر عشق بازی کرد؟
هر کسی زیر ملافه هایت را میگردد
هر کسی در عشق تو دخالت می کند
چیزهای وحشتناکی می گویند
در باره ی مرد و زنی که
بعد از آن همه با هم گردیدن
همه جور عذاب وجدان
به کاری شگفت دست می زنند
با هم در تختی دراز می کشند
 

از خودم می پرسم
آیا قورباغه ها هم چنین مخفی کارند
یا هر گاه که بخواهند عطسه می زنند
آیا در گوش یکدیگر
در مرداب
از قورباغه های حرامزاده می گویند
و یا از شادی زندگی دوزیستی شان

از خودم می پرسم
آیا پرندگان
پرندگان دشمن را
انگشت نما می کنند؟

آیا گاو های نر
پیش از آنکه در دیدرس همه
با ماده گاوی بیرون روند
با گوساله هاشان می نشینند و غیبت می کنند؟ 

جاده ها هم چشم دارند
پارک ها     پلیس
هتل ها، میهمانانشان را برانداز می کنند
پنجره ها نام ها را نام می برند
توپ و جوخه ی سربازان در کارند
با مأموریتی برای پایان دادن به عشق
گوشها و آرواره ها همه در کارند
تا آنکه مرد و معشوقش
ناگزیر بر روی دوچرخه ای
شتابزده
به لحظه ی اوج جاری شوند.

از http://www.ketabeshear.com

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 16 بهمن1386ساعت 16:18  توسط reza mousavi  | 

برای تولد ۷ سالگی سامیای عزیزم
You can tell by the way, she walks that she's my girl 
You can tell by the way, she talks that she rules the world. 
You can see in her eyes that no one is her chain. 
She's my girl, my supergirl. 

And then she'd say, it's Ok, I got lost on the way 
but I'm a supergirl, and supergirls don't cry. 
And then she'd say, it's alright, I got home late tast night, 
but I'm a supergirl, and supergirls just fly. 

And then she'd say that nothing can go wrong. 
When you're in love, what can go wrong? 
And then she'd laugh the nightime into day 
pushing her fear further long. 

And then she'd say, it's Ok, I got lost on the way 
but I'm a supergirl, and supergirls don't cry. 
And then she'd say, it's alright, I got home, late last night 
but I'm a supergirl, and supergirls just fly. 

And then she'd shout down the line  tell me she's got no more time 
'cause she's a supergirl, and supergirls don't hide. 
And then she'd scream in my face, tell me that leave, leave this place 
'cause she's a supergirl, and supergirls just fly 

Yes, she's a supergirl, a supergirl, 
she's sewing seeds, she's burning trees 
She's sewing seeds, she's burning trees, 
yes, she's a supergirl, a supergirl, a supergirl, my supergirl..
+ نوشته شده در  سه شنبه 27 آذر1386ساعت 11:48  توسط reza mousavi  | 

از خطهای بی هدف / خودم هم از پیری می ترسم

+ نوشته شده در  شنبه 10 آذر1386ساعت 23:33  توسط reza mousavi  | 

 

از خط های بی هدف

+ نوشته شده در  یکشنبه 13 آبان1386ساعت 20:6  توسط reza mousavi  | 

از خط های بی هدف

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 آبان1386ساعت 18:22  توسط reza mousavi  | 

از سال ها پیش - از دوران نوجوانی - دیگه به یاد ندارم که شگفت زده شده باشم. مگر اتفاقات کوچکی که خوب که فکر می کنم می بینم این شگفت زدگی ها بی برو برگرد ربطی به هوش داشته. هر جا با یه اتفاق هوشمندانه به ویژه در ارتباط با تصویر روبرو شدم شگفت زده شدم عین یه بچه از دیدن یه بستنی غافلگیرکنند. این آگهی تبلیغاتی شبکه سی.ان.ان از همون موارده. مهمترین اتفاق هم توی این تصویر دوبعدی و ساده و سرشار از هوش شاید همون دید ناظر باشه. این که تصویر رو کی دیده؟ در واقع اگه مث یه جمله باشه فاعل این تصویر شگفتی سازش کرده و زیرکانه.

 

+ نوشته شده در  شنبه 21 مهر1386ساعت 17:24  توسط reza mousavi  | 

چیزهایی هست که مزه می­دهد

 

بازی کردن با سامیا در هر شرایطی (حتا در رویا)

خوردن صبحانه خونه­ی آرمین و نگار

دیدن یه فیلم دیگه با مهدی شاکری ساعت 2 شب

رقصیدن با گیسو شبی که فرداش تعطیل باشه

تماشای جواد براتی هنگام بازی اسنوکر (درحال باخت)

تماشای غروب در ساحل جنوب

ساعت 30­:­3 صبح بیای خونه ببینی چند تا آدم که دوسشون داری دور میز نشستن با صدای رادیو سحری می­خورن

دیدن یه آدم موجه ساعت 4 صبح تو پارک همراه با یه دختر جوان با لباس ورزشی و راکت تنیس!

وارد شدن به اتاق و تماشای هلیا توی تختش نصف شب و شنیدن غرغراش

پیدا کردن یک دسشویی گوشه­ی حیاط در یک میهمانی رسمی

پیدا شدن سرو کله­ی محسن شاملو راس هر 1095 روز

اینکه لاله موسوی رو ببینی و متوجه بشی کمی آرایش کرده

خوندن فرانی و زویی برای دفعه­ی پنجم

اینکه ببینی محسن مشایخی می­خواد زود بره خونه و از این موضوع راضیه

شنیدن صدای تام ویتس از پخش یه تاکسی غراضه

اینکه تو خیابون یکی اسمتو صدا بزنه (حتی به اشتباه)

منت­کشی فرهاد جعفری

صحبت کردن درباره­ی فیلم با سعید قاضی

گوش دادن به شعری تازه از سولماز بهکام

باز کردن در تاکسی برای یه خانم خسته با دو تابچه

داشتن یه نظر از آیدا سجادی

فال گرفتن با فرهنگ لغات عمید تک جلدی

از تو یه کوچه خلوت رد بشی و یهو یه دبستان دخترونه تعطیل بشه

ها؟!

+ نوشته شده در  شنبه 14 مهر1386ساعت 3:53  توسط reza mousavi  | 

همیشه فکر می کردم از آن طرف می رفته ام!

+ نوشته شده در  شنبه 14 مهر1386ساعت 1:52  توسط reza mousavi  | 

شب که می شه دوباره بابا می آد   /   غش غش خنده های مینا می آد

می خنده و هی می گیره سواری    /   تو خنده های خوشگلش پر می زنه قناری

یواش یواش می خنده خوشگل می شه    / گرفتنش برای بابا کمی مشکل می شه

ماهی می شه تاب می خوره تو دریا   /   تو دریای دست بزرگ بابا

حالا دیگه شب شده توی دریا   /   بابا داره فِک می کنه به فردا

پشت میزش کار داره و نشسته    / توی چشاش پروانه های خسته

توی چشاش سیاهی  /  یکهو می افته ماهی

از راه دور صدای مهتاب می آد   /  تو چشم بابا پری خواب می آد

از راه دوره می خونه لالایی    /  بخواب همیشه مهربون بابایی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1 مهر1386ساعت 23:3  توسط reza mousavi  | 

این روزها این همه جادوگر که می بینم دیگه هیچ جای تعجبی برام نمونده. جادوگران کلمات.
تنها آرزویی که برای جادوگرها و دیوها دارم اینه که بتونن کمی هم شاد باشن. یه "زوربا" باید واسه خودمون پیدا کنیم. یا مرغ تخم طلا یا چنگ جادویی یا یه دلقک که برامون ادا درآره یا یکی که ازمون بخواد آرزوهاشو برآورده کنیم.  یا یکی که ... عین صحنه ی پایانی ماتریکس لباشو ببوسیم و دوباره زنده بشیم .
+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 شهریور1386ساعت 20:37  توسط reza mousavi  | 

سامیا / سامیا / سامیا .... بیا از پدر آن عروسک کوچک را بخواه / بگو که نمی خواهم بخوابم / من برای بازی کردن تا پایان دنیا آماده ام / برای رقصیدن سرخپوستی / برای درست کردن یک چادر با ملحفه ها / برای .....

پ.ن: هرچند این روزها به چگوارا بیشتر از گاندی اعتماد دارم. به لباس سبز چریکی و اسلحه بیشتر از ردا و چرخ نخریسی و تسبیح به خنجر بیش از کلمه

+ نوشته شده در  چهارشنبه 31 مرداد1386ساعت 1:40  توسط reza mousavi  | 

"ببین رفیق! منم از این عریان حرف زدن خیلی حال می کنم. این که راحت تابوها taboo رو خراب کنی و بشاشی توش. هرچند ترجیح می دم وقتی اونجوری تو دستشویی نشستم راجع به نیچه یا یکی از شعرای مولانا فکر کنم. به نظرم خیلی بیشتر حال می ده. بعد یهو از پنجره ی کوچیک هواگیر که رو به کوچه باز می شه صدای یه مامان و بچه رو بشنفم که بچه هه داره با شیرین زبونی از مامانه می خواد که براش اون بستنی که روش شکلات راه راهی داره رو بخره و مامانه می گه اگه قول بده امشب زود بخوابه می خره. اما این که بخوای اینا رو مثل آب نبات این ور و اون ور خرجشون کنی انگار داری شاباش می دی کفرمو در می آره. پسر یه ذره خوددار باش هر چی از دهنت دراومد که نباس زرتی بگی یا توئ وبلاگت بنویسی ش. گیرم این جا رو عمت واست اجاره کرده. ها؟!"

+ نوشته شده در  شنبه 20 مرداد1386ساعت 15:32  توسط reza mousavi  |